روزهایی که عشق را به بازی گرفتم خوش طعم...سوزهایی که در نیمه شبهای زمستان داشتم آتشین...و هنوزهایی که در جاده هوس سر بریدم دیدنی بود!!!
خدایا هر روز خسته تر می شوم...
لباس هایم برایم مدت هاست گشادتر شده اند!!!
خدایا نفهمی عجیبی مرا در آغوش می فشارد ...گوئی گرگی گوزنی را...
خدایا خستگی ام را به پای کم خوابی ام میگذارم ولی کمی بعد از خواب...خستگی ام دوچندان میشود
چشمانم از همیشه زخمی ترند...من ماجرای تیر زهر آلود را باور کرده ام ...خدایا به خدا راست میگویم...
در روزگاری که بر تعداد شرکت کنندگان مسابقه برهنگی افزوده تر می شود تعریف الانسان حیوان ناطق بیهوده است ..
بازی عشق بازی دنیا عوض شده...یوسف عوض شده...زلیخا عوض شده...تعریف انسان عوض شده...الانسان حیوان عریان او بیمار او ...
آرمان های صدها هزار رسول را به سرزمین سودا سپردیم و خم به ابرو نیاوردیم...دست آوردهای پسران مادران دهه شصت را به روی شصت چرخاندیم و بازی خون با دل آنها به راه انداختیم ...
خدایا ! اگر زندگی این است که اطرافیانم آنرا از مصادیق کفر و هرزگی تعبیر میکنند دعای [عجل وفاتی]ام را مستجاب کن مرگ لذیذتر از هرزگی است این را خوب میفهمم ...
آمین یا مهربان